... یه جمعه یه گردش یه پیک نیک ...
بازم یه جمعه دیگه اومد و بساط یه پیک نیک دیگه اما این بار با خونواده بابایی فراهم شد...
پنجشنبه بود که مامان جون زنگ زد و پیشنهاد رفتن به پیک نیک روز پنجشنبه رو داد ...
اول قبول نکردم چون قرار بود خاله رویا جونم از تهران بیاد خونمون ، اما بعد که اومدنشون کنسل شد زنگ زدم و گفتم میام ...
اول قرار بود که بریم ویلای یکی از دوستهای پدر جون ، اما نشد بریم اونجا ...
محل بعدی به پیشنهاد من و بابایی همون جای
قولانه من و بابایی بود...
بعد از خوردن صبحونه حاضر شدیم تا بریم ...
تا میگفتم بریم ، میگفتی دَ دَ ...
منم میپرسیدم بریم دَدَ چی کار کنیم دستتو به حالت پرتاب سنگ مینداختی و با یه صدای اَه میفهمونی که بریم سنگ بیندازیم تو آب ...
ساعت ١١:٠٠ بود که حرکت کردیم ...


برات حسابی جمعه خوبی بود گلم با حضور جوی آب دغدغه این که حوصلت سر بره رو نداشتم و میدونستم با آب و سنگ حسابی بهت خوش میگذره...
از لحظه ورود ،کلی بازی کردی و چند بار هم لباسهاتو عوض کردم ...
عمو مجتبی هم حسابی باهات بازی کرد ...


بعد از عوض کردن اولین دست از لباست ، ذوباره مشغول سنگ اندازی شدی ...




اینجا هم سنگ پرت میکنی و خودتو تشویق میکنی و با نگاه کردن به ما ، ازمون میخوای که تشویقت کنیم ...


هر کاری کردم تا بعد از ناهار یکم استراحت کنی زیر بار نرفتی و تا ٥ عصر که برگشتیم خونه نخوابیدی ...
دیگه اون آخرا هم من و شما با هم توی آب بودیم و بابایی و عموها و پدر جون در حال بازی والیبال بودن ...





... یه جمعه یه گردش یه پیک نیک ...
